باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

تورا می خواهم و اینها بهانه ست
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

معشوقه
به نظر شما اینطور خوب نیست که آدم یه عشق دست نیافتنی داشته باشه ، عشقي كه هرگز به خاطر وصال از دست نره ، عشقي كه هرچقدر به اون نزديك ميشه و يه كم فكر ميكنه ميبينه هيچي نداره ، بايد نابود بشه، عشق دست يافتني واقعاٌ هيچه ، بعد رسيدن به خاطر بدي هاي ديگه كه داره دل آدم رو ميزنه، من كه تا اينجا فقط يكي پيدا كردم:
خدا
نه كه فكر كنين
الله
چون بين اين دو فرق هست (خدا اوني هستش كه خودت ميشناسي ولي الله اونييه كه بهت ياد دادن )
عشق به خدا هر جور كه باشه به علت اينكه كاملا دست نيافتنيه مي تونه تا ابد الدهر باقي بمونه
حالا خودتون قضاوت كنين كدوم بهتره؟؟؟
بشينين و فكر كنين و به من هم بگين

نمی دانم شاید اندک راهی برای بودن
اندک راهی برای یافتن
اندک راهی برای رسیدن
اندک راهی برای ماندن
اندک راهی برای راه ها
شاید هم نه اینگونه

بیهوده میزنی. بزن ای سنگدل ستمگر.
من کجا و سگ کجا!
ای ستمگرترین صیاد، من صید توام.
صید پرغرور تو.
ای راهزن خزیده، آنسوی ابرها، من در بند توام.
ای نا آشنا، چیزی بگو. ای که آنسوی ابرها رفته ای.
بگو از من چه می خواهی ای کمین کرده راهزن.
****
جنونت می آزارد مرا، حتی غرورم را!
عشق ام بده.... دیگر چه کسی دستهای آتشین اش را در دستهای من خواهد نهاد.
دیگر کی دوستم خواهد داشت؟
کجایند آن دستهای آتشین... کجایند آن دلهای افروخته.
به من بده... من آن تنهای مشتاق یخ هفت لایه ام.
از تو میخواهم، ای دشمنترین دشمنانم، خود را به من وا گذار.
دور شده،
گریخته است.
واپسین همنشین من،
دشمن بزرگ من، ناشناخته ام، جلاد خدای من.
****
نه ... مرو... بازگرد و شکنجه ام کن.
به نزد واپسین تنهایان بازگرد.
اشکهایم همه از شوق تو فرو میریزند.
و آخرین شراره دلم به سوی تو زبانه می کشد.
آه بازگرد. ای ناشناخته خدای من،
درد من و واپسین شادی من.
تقدیم به مریم عزیز (همچون صدای باران نرم ولی دلنشین)
ای پاکدامنی که از مریم گذشته ای _
ای مایه وفا و صفا میپرستمت
با روح دیر باور و مشکل پسند خویش
چون مظهر جمال خدا می پرستمت
آنشب که داستان ترا گوش من شنید
غم خیمه زد بجانم و اشکم زدیده ریخت
بیخواب چشم من ،زغم جانگداز تو
یک آسمان ستاره زشب تا سپیده ریخت
من بیشمار مرغ گرفتار دیده ام –
اما یکی چنان تو، اسیر قفس نبود
من سرگذشت تلخ ، فراوان شنیده ام
اما به تلخکامی تو هیچکس نبود
ای اشک من بریز به دامان نوگلی _
کز پاکدامنی ز نسیم سحر گذشت
آبی بزن بر آتش من ، کان فرشته خو_
تا باخبر شدیم زما بیخبر گذشت
من قوی تشنه ام که به ساحل نشسته ام
از من مکن کناره که در یای من تویی
گمکرده راه وادی شبهای محنتم
راهی نما که اختر شبهای من تویی
دامن کشان زدیده من میروی به ناز
اما به دوستی قسم ، از دل نمیروی
با سر گرانی از بر من می روی ولی_
دانم زبار غم زده ، غافل نمی روی
رفتی؟ برو، که اشک مَنَت «راه توشه» باد
خرم بمان ، بدست دعا می سپارمت
هر جا که می رسی زمن خسته یاد کن
هر جا که می روی بخدا می سپارمت
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»