تبليغاتX
مرا در دل نوای صد ترانه ست

مرا در دل نوای صد ترانه ست

تورا می خواهم و اینها بهانه ست

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

                                       باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:31  توسط مهدی  | 

معشوقه

معشوقه

به نظر شما اینطور خوب نیست که آدم یه عشق دست نیافتنی داشته باشه ، عشقي كه هرگز به خاطر وصال از دست نره ، عشقي كه هرچقدر به اون نزديك ميشه و يه كم فكر ميكنه ميبينه هيچي نداره ، بايد نابود بشه، عشق دست يافتني واقعاٌ هيچه ، بعد رسيدن به خاطر بدي هاي ديگه كه داره دل آدم رو ميزنه، من كه تا اينجا فقط يكي پيدا كردم:

                                      خدا

                                                         نه كه فكر كنين

                                                          الله

چون بين اين دو فرق هست (خدا اوني هستش كه خودت ميشناسي ولي الله اونييه كه بهت ياد دادن )

عشق به خدا هر جور كه باشه به علت اينكه كاملا دست نيافتنيه مي تونه تا ابد الدهر باقي بمونه

حالا خودتون قضاوت كنين كدوم بهتره؟؟؟

بشينين و فكر كنين و به من هم بگين

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 1:51  توسط مهدی  | 

راه

نمی دانم شاید اندک راهی برای بودن

اندک راهی برای یافتن

اندک راهی برای رسیدن

اندک راهی برای ماندن

اندک راهی برای راه ها

شاید هم نه اینگونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 11:16  توسط مهدی  | 

ای جلاد خدای من

بیهوده میزنی. بزن ای سنگدل ستمگر.
من کجا و سگ کجا!
ای ستمگرترین صیاد، من صید توام.
صید پرغرور تو.
ای راهزن خزیده، آنسوی ابرها، من در بند توام.
ای نا آشنا، چیزی بگو. ای که آنسوی ابرها رفته ای.
بگو از من چه می خواهی ای کمین کرده راهزن.
                        ****
جنونت می آزارد مرا، حتی غرورم را!
عشق ام بده.... دیگر چه کسی دستهای آتشین اش را  در دستهای من خواهد نهاد.
دیگر کی دوستم خواهد داشت؟
کجایند آن دستهای آتشین... کجایند آن دلهای افروخته.
به من بده... من آن تنهای مشتاق یخ هفت لایه ام.
از تو میخواهم، ای دشمنترین دشمنانم، خود را به من وا گذار.
دور شده،
گریخته است.
واپسین همنشین من،
دشمن بزرگ من، ناشناخته ام، جلاد خدای من.
                       ****
نه ... مرو... بازگرد و شکنجه ام کن.
به نزد واپسین تنهایان بازگرد.
اشکهایم همه از شوق تو فرو میریزند.
و آخرین شراره دلم به سوی تو زبانه می کشد.
آه بازگرد. ای ناشناخته خدای من،
درد من و واپسین شادی من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:47  توسط مهدی  | 

واسه دوستان

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 13:33  توسط مهدی  | 

تو

تقدیم به مریم عزیز (همچون صدای باران نرم ولی دلنشین)

 

ای پاکدامنی که از مریم گذشته ای _

ای مایه وفا و صفا میپرستمت

با روح دیر باور و مشکل پسند خویش

چون مظهر جمال خدا می پرستمت

 

آنشب که داستان ترا گوش من شنید

غم خیمه زد بجانم و اشکم زدیده ریخت

بیخواب چشم من ،زغم جانگداز تو

یک آسمان ستاره زشب تا سپیده ریخت

 

من بیشمار مرغ  گرفتار دیده ام

اما یکی چنان تو، اسیر قفس نبود

من سرگذشت تلخ ، فراوان شنیده ام

اما به تلخکامی تو هیچکس نبود

 

ای اشک من بریز به دامان نوگلی _

کز پاکدامنی ز نسیم سحر گذشت

آبی بزن بر آتش من ، کان فرشته خو_

تا باخبر شدیم زما بیخبر گذشت

 

من قوی تشنه ام که به ساحل نشسته ام

از من مکن کناره که در یای من تویی

گمکرده  راه وادی شبهای محنتم

راهی نما که اختر شبهای من تویی

 

دامن کشان زدیده من میروی به ناز

اما به دوستی قسم ، از دل نمیروی

با سر گرانی از بر من می روی ولی_

دانم زبار غم زده ، غافل نمی روی

 

رفتی؟ برو، که اشک مَنَت «راه توشه» باد

خرم بمان ، بدست دعا می سپارمت

هر جا که می رسی زمن خسته یاد کن

هر جا که می روی بخدا می سپارمت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 13:10  توسط مهدی  | 

خدايش با او صحبت كرد ....

این هم یه نوشته از یه اهل قلم

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 13:5  توسط مهدی  | 

فریب، عقل، انتظار

وقتی پرده های فریب کنار می رود و صدای هولناک شکستن ارزشها سرسام آور می شود، تبعیت از عقل انتظاری بزرگ و بیهوده است.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 12:18  توسط مهدی  | 

سلام دوستان این شعر رو از وبلاگ دوستم آقا رضا انتخاب کردم ، حتما بخونید، به نظر من که خالی از لطف نیست: 
 
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقتيست که هر شب به تو مي انديشم
به تو آري به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي به همان باغ بلور
به همان سايه همان وهم همان تصويري
که سراغش را از شعر خودم مي گيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم به تکلم به دلارايي تو
به خموشي به تماشا به شکيبايي تو
به نفسهاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت
شبحي چند شبست آفت جانم شده است
اول اسم کسي ورد زبانم شده است
در من انگار کسي در پي انکار من است
يک نفر مثل خودم تشنه ديدار من است
يکنفر ساده چنان ساده که از سادگي اش
مي توان يکشبه پي برد به دلدادگي اش
يک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزيش
مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش
آي بيرنگ تر از آينه يک لحظه بايست
راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟
اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست
پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکي است؟
حتم دارم که تويي آن شبه آينه پوش
عاشقي جرم قشنگي است به انکار مکوش
آري آن سايه که شب آفت جانم شده بود.
وان الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اينک از پشت دل آينه پيدا شده است
و تماشا گه اين خيل تماشا شده است
آن الفباي دبستاني دلخواه تويي
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی!
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 14:31  توسط مهدی  | 

والنتاین

روز عشاق مبارک
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 12:12  توسط مهدی  |